تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان پله پله تا خدا و آدرس karbalayeiran.loxblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 85
بازدید دیروز : 114
بازدید هفته : 462
بازدید ماه : 4890
بازدید کل : 30638
تعداد مطالب : 100
تعداد نظرات : 45
تعداد آنلاین : 1

وصیت شهدا سوره قرآن تبادل لینک - تبادل لینک lιlı سایت تفریحی و سرگرمی زیگول ιlιl
یار ورلد

 
 






سايت رسمي سربازان اسلام; www.sarbazaneislam.com فروشگاه عینک آفتابی سایت جامع فرهنگی مذهبی مهرخدا|MEHREKHODA.IR ساعت مچی گن لاغری مردانه پایه عکاسی مونوپاد شارژر پاور بانک پتوی اسناگی زیر قابلمه ای hotman هاست لینوکس خرید هاست لینوکس

تک نویسنده : قلب تپنده
زمان : دو شنبه 9 تير 1398
تراوشات کنج ذهن

سلام دوستای عزیز

به وبلاگ من خوش اومدید

من اینجا هستم تا با شما با هم پله پله تا خدا پیش بریم

شاید بعضی از ما زمان جنگ رو درک نکرده باشیم،اما اومدیم اینجا تا بگیم اینقدر بی معرفت نیستیم که شهدا رو فراموش کرده باشیم

خوش حال هستم از حضور شما

   من در اینجا سعی میکنم از مطالب جدید و غیر تکراری استفاده کنم

البته صنعت copy/paste که جای خود دارد

کپی برداری آزاد است...!

 دلم میخواد اونچه که در دلم و ذهنم هست رو با شما درمیون بزارم

با آرزوی موفقیت برای شما عزیزان

منتظر نظراتتون هستم

 

دوستان اگر کسی تمایل به تبادل لینک داره لطفا اول لینک من رو توی وب سایتش قرار بده و بعد لینک خودش رو از طریق تبادل لینک هوشمند در وبلاگ من قرار بده.تشکر

تعداد بازدید از این مطلب: 405
برچسب‌ها: پله پله تا خدا ,
موضوعات مرتبط: خارج از بحث , متفرقه , ,
|
امتیاز مطلب : 48
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10


تک نویسنده : قلب تپنده
زمان : سه شنبه 15 دی 1394
تراوشات کنج ذهن

 گفتم : خدا آخه این همه سختی ؟ چرا ؟
گفت : * ان مع العسر یسرا *
" قطعا به همراه هر سختی آسانی هم هست. " (شرح/6)

گفتم : واقعا ؟
گفت : * فان مع العسر یسرا *
" حتما به همراه هر سختی آسانی هم هست. " (شرح/7)

گفتم : خوب خسته شدم دیگه ...
گفت : * لا تقنطوا من رحمة الله *
" از رحمت من نا امید نشو . " (زمر/53)

گفتم : انگار منو فراموش کردی ؟
گفت : * فاذ کرونی اذکرکم *
" منو یاد کن تا تو رو یاد کنم." (بقرة/152)

گفتم : تا کی باید صبر کرد؟
گفت : * و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبآ *
" تو چه می دونی ! شاید موعدش نزدیک باشه " (احزاب/63)

گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک، خیلی دوره! تا اونموقع چکار کنم؟
گفت : *و اتبع ما یوحی الیک واصبرحتی یحکم الله *
" کارهایی رو که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خودم حکم کنم. (یونس/109)

ناخواسته گفتم : الهی و ربی من لیغیرک
گفت : * الیس الله بکاف عبده *
" من هم برای تو کافی ام " (زمر/36)

گفتم : تو خدایی و صبور ! من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچیکه ... یک اشاره کنی تمومه!
گفت : *عسی ان تحبوا شیئآ وهو شرّ لکم *
" شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه! " (بقرة/216)

گفتم : خدایا بعضی ها خیلی طعنه می زنن !!
گفتی : * و ذر الّذین اتّخذوا دینهم و لعباً و لهواً و غرّتهمُ الحیاةُ الدّنیا .... *.
" رها کن کسانی را که دینشون را به مسخره و بازیچه گرفته اند و زندگی دنیا اون ها را فریب داده " (70/انعام)

 

دوستان براتون آرزوی موفقیت دارم.التماس دعا

تعداد بازدید از این مطلب: 141
موضوعات مرتبط: خارج از بحث , متفرقه , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تک نویسنده : قلب تپنده
زمان : سه شنبه 24 شهريور 1394
تراوشات کنج ذهن

 شهیدی که در قبر به درخواست مادرش چشمانش را گشود!

شهید حاج على اکبر صادقى برادر شهید حاج على اصغر صادقى (از فرماندهان لشکر ٢٧ حضرت رسول((صلى االله علیه وآله))) که در این لشکر پیکِ فرماندهی بود، در خرداد ١٣۶۶ در منطقه عملیاتى شاخ شمیران بر اثر اصابت ترکش توپ دو پاى خود را از زیر و بالاى زانو از دست داد و چشمانش نیز دچار موج گرفتگى شد.

مع الوصف داراى روحیه بسیار بالایى بود. بخصوص هنگامى که به اتاق عمل برده مى شد. عسکهایى از او گرفته شده که نشان از روحیه بسیار قوى و مطمئن او دارد.

مادر این شهیدان مى گوید: زمانی که على اکبر در بیمارستان بقیه الله تهران بسترى بود، چون تعداد عیادت کنندگان او زیاد بود براى رعایت حال دوستان و علاقه مندان او سعى مى کردم اکثرا از پشت شیشه اتاق، فرزندم را ببینم، گاهی هم دو سه دقیقه مختصر کنار او مى ایستادم و بر مى گشتم. پس از اینکه اکبر در بیمارستان به شهادت رسید و او را براى غسل به غسالخانه بردند باز هم وقتى براى دیدن او به غسالخانه رفتم، این فرصت را در اختیار دیگران گذاشتم.

هنگامى که در بهشت زهرا((علیها السلام)) مى خواستند ایشان را به خاک بسپارند و داخل قبر بگذارند احساس کردم زمان وداع آخر با فرزند دلبندم فرا رسیده است. خیلى دلم شکست چون مى دیدم مدتهاست او را با چشم باز ندیده ام. در این هنگام پسر دیگرم در داخل قبر بند کفن او را باز کرد تا صورتش را روى خاک بگذارد.

 

من که بالاى قبر ایستاده بودم، در همان لحظه به امام حسین((علیه السلام)) متوسل شدم و گفتم: یا اباعبداالله((علیه السلام)) من در این مصیبت فرزندم گریه و زارى و شیون نمى کنم. تو هم در کربلا به بالین فرزندت على اکبر رفتى و مى دانی که چه حالى دارم و چه اشتیاقى دارم که یکبار دیگر روى فرزندم را ببینم و به چشمان او نگاه کنم. بعد عرض کردم خدایا از تو مى خواهم عنایتى کنی تا فرزندم چشمانش را باز کندتا من مانند دوران حیاتش یک بار دیگر براى آخرین بار به چشمانش نگاه کنم. بعد امام حسین((علیه السلام)) را قسم دادم که به حق على اکبر دوست دارم چشمان فرزندم را که بسته است مانند زمان حیاتش باز ببینم و به آن نگاه کنم.

در همان لحظه مشاهده کردم چشمان فرزندم به مدت چند ثانیه باز شد و به من نگاه کرد و بعد هم چشمان خود را بست. هم فرزندم که داخل قبر بود و هم کسانی که در اطراف من در بالاى قبر بودند این معجزه خداوند و عنایت امام حسین(ع) را به چشم خودشان دیدند و خوشبختانه عکاسی که در آنجا بود از این حادثه باورنکردنى چند عکس پشت سر هم گرفت.

برادر شهید مى گفت: در موقع دفن پیکر، برادرم در آغوش من بود. وقتىمادرم بالاى قبر این مطلب را بیان نمود و آرزو کرد، على اکبر چشمانش را باز کند، من به چشمان برادرم که صورت او را از کفن باز کرده و روى خاک گذاشته بودم خیره شدم. حس غریبى به من مى گفت خوب به چشمان او نگاه کنم. در این لحظات بسیار کوتاه با کمال شگفتى مشاهده کردم در همان لحظه که مادرم این کلمات را بیان مى کرد چشمان على اکبر از هم گشوده شد و به مادرم نگریست و بعد از لحظات کوتاهی دوباره بسته شد.

 

ما پس از این ماجرا تا سالها این مطلب را فاش نکردیم، چون نگران این بودیم مبادا دیگران در صحت این قضیه شک نمایند و یا خیال کنند ساختگى است. تا اینکه یکى از بستگان ما که در کارهاى تبلیغاتى است وقتى متوجه این اعجاز شد عکس ها را از ما گرفت و در کنار هم گذاشت و به صورت یک پوستر چاپ کرد و بدین ترتیب این قضیه بر همگان آشکار شد. پاسدار شهید حاج على اکبر صادقى متولد ١٣۴٠ تهران بود که در مورخه ۶۶/٣/٩ در منطقه شاخ شمیران به شهادت رسید و پیکر مطهرش در بهشت زهرا(س)، قطعه ٢٩، ردیف دوم مدفون است.

 

*راوی: مادر شهید حاج علی اکبر صادقی

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 238
|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


تک نویسنده : قلب تپنده
زمان : دو شنبه 9 شهريور 1394
تراوشات کنج ذهن

 از علامه جعفری می پرسند چی شد كه به این كمالات رسیدی ؟!

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میكنن و اظهار میكنند كه هر چه دارند از كراماتی ست كه بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :

«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .

آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (10 الی 21 مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با 25 و یا 35 درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !

با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد . عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود «اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید . سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی .

گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟

معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار )

کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم

نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».

منبع: سایت علمی دانشجویان ایران

 

تهیه : شکوری

 

تنظیم : آقازاده

برگرفته از سایت تبیان

تعداد بازدید از این مطلب: 210
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


تک نویسنده : قلب تپنده
زمان : دو شنبه 9 شهريور 1394
تراوشات کنج ذهن

 

عاشقانه های علما

عالمان ديني جدا از سبک زندگي زاهدانه و عارفانه شان مثل همه ما بودند؛ آدم هايي عادي که مثل ما در اين دنيا با همه گرفتاري هايش زندگي کردند، زندگي و خانواده داشتند و مثل همه ما در زندگي روزمره شان با کلي آدم و اتفاق روبه رو مي شدند. راجع به زندگي عارفانه و مجتهدانه بزرگان ديني زياد ديده، شنيده و خوانده ايم اما کمتر کسي هست که بداند اين بزرگان چطور زندگي مي کردند و رفتارشان با اعضاي خانواده چطور بوده؟ با همسرشان چطور برخورد مي کردند يا حتي ماجراي ازدواجشان چگونه بوده؟ نکته اي که انگار حلقه گمشده سيره عملي و زندگي آنهاست. تلاش ما در اين مقاله، پرداختن به همين گوشه جذاب و مهم اما مغفول مانده زندگي بزرگان ديني است. حالا ديگر کمتر کسي هست که از نامه عاشقانه و لطيف امام خميني (ره) به همسرشان اطلاعي نداشته باشد و البته کمتر کسي هست که بداند مثلاً صاحب تفسير الميزان با درگذشت همسرش چقدر اشک ريخته. شايد براي شما هم جالب باشد که سبک زندگي عاشقانه و خانوادگي بزرگان ديني را بدانيد؛ رفتاري که شايد بهترين الگو براي سبک زندگي ديني خانواده هاي مذهبي امروزي هم باشد. اين شما و اين عاشقانه هاي علما.

گريه علامه
 

علامه طباطبايي
 

براي همه عجيب بود. علامه و گريه؟! آن هم براي از دنيا رفتن کسي؟ درست است که همسر علامه از دنيا رفته بود و او تمام 27 روز آخر بيماري او حتي يک لحظه تنهايش نگذاشته بود اما اين همه گريه و سوگواري آن هم از کسي که همه را در مصيبت ها دعوت به آرامش مي کرد، عجيب بود. رفته بودند پيشش که دلداري اش بدهند و از راز گريه علامه سر در بياورند. اين طور جواب گرفته بودند. « مرگ حق است. همه بايد بميريم. من براي مرگ همسرم گريه نمي کنم. گريه من براي کدبانوگري و محبت هاي خانم است. ما زندگي پر فراز و نشيبي داشتيم. در نجف اشرف با سختي هايي مواجه مي شديم و من از حوائج زندگي و چگونگي اداره آن بي اطلاع بودم. اداره زندگي به عهده خانم بود. در طول مدت زندگي ما هيچگاه نشد خانم کاري بکند که من حداقل در دلم بگويم کاش اين کار را نمي کرد. يا کاري را ترک کند که بگويم کاش اين عمل را انجام داده بود. در تمام دوران زندگي ما هيچگاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادي يا چرا ترک کردي؟»
بعد هم که تا سه چهار سال هر روز سر مزار همسرش مي رفت و بعدتر هم شد هفته اي دو روز به صورت مرتب. مي گفتند بنده خدا بايستي حق شناس باشد. اگر آدمي نتواند حق مردم را ادا کند حق خدا را هم نمي تواند ادا کند.
برگرفته از سخنان فرزند علامه سيد محمد حسين طباطبايي (ره)

زيارت بي ثمر
 

شيخ رجبعلي خياط
 

با کاروان رفته بود کربلا. يک روز موقع برگشت از زيارت حرم از دور صداي بگو مگوي زن و شوهر هم کارواني به گوشش رسيده بود. همه که به استراحتگاه مي رسند، يکي يکي سراغ همه مي رود و زيارت قبول» مي گويد. به آن زن و شوهر که مي رسد. رو به زن مي کند و مي گويد: «تو که هيچ همه را ريختي روي زمين!» زن حسابي تعجب مي کند و مي گويد: « اي آقا! چطور؟ من اين همه راه آمده ام کربلا، مگر من چه کار کرده ام ؟! » جواب او اما اين است: « از حرم که آمدي بيرون، نيشي که زدي، همه اش رفت!»
برگرفته از کتاب «نکته ها از گفته ها» اثر استاد فاطمي نيا (جلد اول)

زنگ نزدم که اذيت نشويد
 

ميرزا جواد آقا تهراني
 

به خانه که رسيده بود، ديگر شب از نيمه گذشته بود. داخل لباس و جيب هايش را هم که گشته بود. کليد را پيدا نکرده بود. چراغ هاي خانه خاموش بودند؛ اين يعني همه خوابند. سرماي استخوان سوز نيمه شب کوچه را خلوت خلوت کرده بود. او اما آنجا مانده بود. در نزده بود و تا اذان صبح همان جا در کوچه قدم زده بود. 

موقع اذان که اهل خانه بيدار شده بودند، همسرش در را باز کرده بود و رفته بود خانه. بچه ها که دوره اش کرده بودند و خرده گرفتند که چرا لااقل زنگ نزديد تا وسط اين سرما در را برايتان باز کنيم، جواب شنيده بودند: « شما خواب بوديد. زنگ من موجب اذيت و آزار شما مي شد!»
 

خانه شان ديدني بود. با اينکه وسايل ساده اي داشتند، اما همه چيز توي خانه «ست» شده بود. مرتب و زيبا. حتي رنگ پرده ها را هم با رنگ خانه «ست» کرده بودند. براي بقيه عجيب بود که يک روحاني و عالم ديني چنين خانه اي داشته باشد. سراغ جواب که رفته بودند، اين طور جواب شنيدند: « موقعي که ازدواج کردم، همسرم از خانواده آبرومند و نسبتاً متمکني بود و من گفتم که طلبه هستم و چيز زيادي ندارم و آنها بدين صورت قبول کردند ولي بعدها مي ديدم هر وقت اقوام و خويشان همسرم به منزل ما مي آمدند، خانه سروسامان خوبي نداشت و باعث خجالت و شرمندگي همسرم مي شد. لذا به خاطر احترام به همسرم و رضايت او منزل را بدين صورت درآوردم که مشاهده مي کنيد و اين موجب رضايت و خشنودي او شد. زينت منزل فقط به خاطر رضايت او بوده نه براي تمايل خودم به تجملات و زرق و برق دنيوي». 
برگرفته از زندگي ميرزا جواد آقا تهراني (ره)

نوبت من است
 

امام خميني (ره)
 

بگو مگو مي کردند. همين طور شوخي و جدي سرظرف شستن آن روز يکي به دو مي کردند. يکي شان مي گفت خسته ام. امروز خيلي خسته ام. اين دفعه تو ظرف ها را بشوي! آن يکي جواب مي داد اگر تو خسته اي من هم خسته ام. نوبت خودت است. خودت بايد ظرف ها را بشويي! بگو مگو برنده نداشت و بدون نتيجه تمام شد. ظرف ها مانده بود و هر دو رفته بودند سراغ کار خودشان تا بالاخره يکي شان خستگي اش را در کند و خودش برود ظرف ها را بشويد.
اذان ظهر را که گفتند، چشم شان به آقا افتاده بود که مي رود توي آشپزخانه، لابد طبق معمول براي وضو. اما وضوي آقا اين بار خيلي طول کشيده بود؛ بيشتر از هر وقت ديگر. نگران شده بودند. رفتند سمت آشپزخانه که ببينند خداي نکرده اتفاقي براي آقا نيفتاده باشد. وارد آشپزخانه که شدند، خشک شان زد. آقا بود و آستين هاي بالا زده يک کپه ظرف شسته شده ترو تميز. آقا که تعجب شان را ديده بود، لبخندي زده بود و گفته بود حرف هايتان را که شنيدم، احساس کردم که اين دفعه نوبت من است که ظرف ها را بشويم.
برگرفته از کتاب «مهربان تر از نسيم» انتشارات ذکر 

مرد غريب، زن غريب
 

آيت لله مجتهدي تهراني (ره)
 

آقا بسيار دلرحم، مهربان و خانواده دوست بودند و همه مسائل اخلاقي را رعايت مي کردند. مثلاً بر کنار هم بودن، احترام زن به مرد و برعکس و مهرباني در خانواده خيلي تأکيد داشتند و مي گفتند حديثي هست که مي فرمايد زني که در منزل مرد بد اخلاق است، غريب است و مردي که در منزل زن بد اخلاق است، غريب است. با اينکه سرشان خيلي شلوغ بود اما معمولاً يک سوم از شبانه روز را سعي مي کردند کنار خانواده و فرزندانش باشند. البته با توجه به اينکه آقا به کارهاي حوزه و مسائل طلبه ها بسيار حساس بودند، گاهي نمي توانستند مثل هميشه به خانه بيايند و اين زمان کمتر مي شد. ما ناراحت نمي شديم. البته آقا هم سعي مي کردند اين کمتر آمدن را جاي ديگري جبران کنند. مثلاً قول سفر مي دادند. معمولاً کارها خيلي منظم و با آرامش انجام مي شد. براي همين به ناراحتي نمي رسيد. انتظار حاج آقا اين بود که در خوشي ها و ناخوشي ها کنارشان باشيم. آقا هميشه مي فرمودند بالا و پايين در زندگي وجود دارد اما آنچه که مهم است، توکل به خداست. نکته بعدي که فکر مي کنم حاج آقا انتظار داشتند اين بود که حجابمان را رعايت کنيم و با تقوا و پرهيزگار باشيم و زمان مشکلات هم به ايشان سخت نگيريم.
همسر مرحوم آيت الله مجتهدي تهراني(ره)

مي ترسم کسي نباشد به استقبالتان بيايد
 

شهيد مطهري
 

همسرش را فرستاده بود اصفهان که با دخترشان ديداري تازه کند. خانم بعد از چند روز با دوستش از اصفهان برگشته بود. ديگر نيمه شب شده بود و ديده بود همه بچه ها خوابند و آقا مرتضي بيدار. منتظرشان نشسته بود با يک سيني چاي تازه دم و يک ظرف ميوه و يک ديس شيريني. براي او که تازگي نداشت. هر چه يادش مي آمد، بيشتر وقت ها دم کردن چاي صبحانه کار آقا مرتضي بود. دوستش اما حسابي تعجب کرده بود: « واقعاً همه روحاني ها اينقدر خوبند؟!» بعد شوهرش آمده بود کنارش و با ناراحتي در گوشش چيزي زمزمه کرده بود: « مي ترسم يک وقت من نباشم و شما از سفر بياييد و کسي نباشد که به استقبالتان بيايد.»
برگرفته از خاطرات همسر شهيد آيت الله مرتضي مطهري
منبع:نشريه همشهري آيه سال چهارم ارديبهشت 91

تعداد بازدید از این مطلب: 175
برچسب‌ها: عاشقانه های علما ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تک نویسنده : قلب تپنده
زمان : دو شنبه 9 شهريور 1394
تراوشات کنج ذهن

 قرآن کریم می فرماید:
وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ. وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ  وَ هَمَّ بهَِا لَوْ لَا أَن رَّءَا بُرْهَنَ رَبِّهِ  كَذَالِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ  إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ. وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِن دُبُرٍ وَ أَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَا الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءًا إِلَّا أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ.  
مرحوم طیب در بیان تفسیری روایی، به نکته جالبی اشاره کرده، می گوید: 
و اقبال و اظهار تمايل كرد زليخا كه يوسف در اتاق او بود از نفس يوسف كه من كمال اشتياق را دارم به تو و تمام درها را بست [تا] كسى وارد نشود و يوسف هم خارج نشود و گفت: «بيا نزد من كه من براى تو مهيا هستم» حضرت يوسف فرمود: «معاذ اللَّه، من پناه مي برم به-خداوند كه او به من چه عناياتى فرموده...» واقعاً تصور كنيد كه همچه نفس قويه در احدى جز معصوم و تالى تلو معصوم پيدا نمي شود ... با اين كه حضرت يوسف‌ مي‌توانست به نحو مشروع انجام دهد؛ زيرا عزيز مصر عنّين بود، زليخا اختيار فسخ نكاح را داشت و غيرمدخوله بود، عدّه نداشت و يوسف او را تزويج مي‌كرد، لكن اين ظلم در حق عزيز مي شد با آن همه سفارشات كه در حق يوسف كرده بود. 
ابوالفتوح رازی نیز در تفصیل این حوادث می گوید: 
عبداللَّه‌عباس‌-رضى‌الله‌عنه- گفته است كه اصرار زليخا بر وصال يوسف، اين گونه بود كه نزد يوسف نشست و به او گفت: «اى يوسف، موى تو چه زيباست!» يوسف جواب داد: «اولين چيزى كه در خاك مى پوسد اين موى است.» گفت: «اى يوسف، روى تو چه زيباست!» جواب داد: «خداوند اين صورت را در رحم مادر خلق كرد.» گفت: «يوسف، زيبايى تو تن مرا لاغر كرده است.» جواب داد: «شيطان تو را در اين امر يارى مى كند.» گفت: «عشق تو آتش در دل من زد؛ آن آتش را بنشان!» جواب داد: « اگر آتش تو را بنشانم، به آتش دوزخ مى-سوزم.» گفت: «برخيز و در آن اتاق رو و آبى بياور كه من تشنه شده ام.» جواب داد: «كسى به آن اتاق مى رود كه كليد خانه به دست اوست.» گفت: «در آن خانه بستر حرير باز كرده‏ام؛ خيز در آن خانه آى و مراد من از خود بده.» گفت: «پس نصيب من از بهشت بشود.» گفت: «يا يوسف! خيز با من در آن پرده آى كه كس را در آن پرده راه نيست.» گفت: »هيچ پرده مرا از خداى نپوشد.» گفت: «يا يوسف! دست بر دل من نه تا از دست تو شفا يابم.» گفت: «عزيز به اين اولاتر است.» گفت: «چه گويى اگر من عزيز را شربه‏اى دهم كه در آن شربه زيبق باشد و زرّ سوده تا بميرد و اعضايش پاره پاره شود؛ آن گه در چيزى پيچم او را و در نهان خانه فگنم او را تا كس نبيند او را نيز و ملك او به تو دهم؟» گفت: «پس چگونه رستگارى يابى از عقاب خداى؟» گفت: «يا يوسف، چندانى كه در شمار تو آيد تو را زر و جواهر دهم تا در رضاى خداى خود صرف كنى.» گفت: «يا هذه، اى زن مرا رها كن.» 
در یک بازنویسی ساده از مطالب تفسیر ابوالفتوح، این‌چنین آمده است: «زليخا گفت: خود را براى تو مهيا كرده‌ام. يوسف‌ گفت: به خدا پناه مى برم؛ يعنى پناه به خدا مى برم از آن كه من چنين كارى انجام دهم و تو چنين انديشه اى كنى. همسر تو ولى نعمت من است؛ يعنى شوهر تو مرا نيكو داشت و اكرام كرد و اگر من اين انديشه را به ذهن راه دهم، ظالم هستم و ظالمان، رستگارى و پيروزى و دوامى ندارند. وقتى زليخا يوسف‌ را در آن سرا ديد، درها را بست و در او آويخت و به او اصرار مى كرد، يوسف نيز از او دورى و از خواسته‌اش خوددارى مى كرد. عبداللَّه بن احمد طائى از جد خود و جدش از حضرت زين العابدين، على بن ‌الحسين‌(علیه السلام) روايت كرده است كه وقتى زليخا به يوسف اصرار مى كرد، رفت و بر بتى كه در كنار اتاق بود، پرده‌اى انداخت. يوسف پرسيد: «چرا اين كار را كردى؟» گفت: «او معبود من است. از او خجالت مى‌كشم كه در حضورش معصيت كنم.» يوسف گفت: «عجب از تو! از جامدى كه نمى‌بيند و نمى‌شنود و هيچ سودى به تو نمى-رساند، شرم دارى، آن گاه [انتظار دارى كه‏] من شرم نداشته باشم از خدايى كه خالق و رازق و ولى نعمت و آگاه و عالم بر احوال پنهان و آشكار من است؟» گفته اند كه برهان رب اين بوده است؛ و نيز گفته اند كه يوسف فرار كرد و از يكى از درهاى آن اتاق بيرون آمد و زليخا به دنبال او مى‌دويد در حالى كه هر دو به طرف در مى رفتند. وقتى يوسف به در خانه رسيد، زليخا پيراهن او را كشيد و يوسف نيز پيراهن خود را مى كشيد تا از دست او برهد و فرار كند. پيراهن يوسف پاره شد و يوسف به سرعت از آن جا بيرون آمد و زليخا در حالى‌كه تكه پاره شده پيراهن يوسف در دستش بود، به دنبال او مى رفت. از قضا عزيز بيرون در ايستاده بود. زليخا در سخن گفتن پيش دستى كرد تا سوء ظن را از خود رفع كند؛ گفت: «چه جزا و مكافاتى جز زندان و يا عذابى دردناك سزاوار آن كس است كه براى خانواده تو بدى- يعنى زنا- مى-خواهد؟» يوسف گفت: «او مراوده كرد و با خدعه و فريب و استمتاع از من تقاضاى معصيت كرد و وقتى‏ از او فرار كردم، بر من آويخت و پيراهن مرا پاره كرد.»  عزيز كه شوهر زليخا بود، به يوسف گفت: «هر دوى شما مدعى هستيد. تو بر دعوى خود گواهى دارى؟» يوسف گفت: «بله.»
مفسران گفته اند كودكى آن جا در گهواره بود. يوسف گفت: «گواه من اين كودك است كه در گهواره خوابيده است.» عزيز گفت: «كودكى در گهواره چگونه گواهى دهد؟» يوسف گفت: «او براى من گواهى خواهد داد.» آن گاه پيش گهواره رفتند. يوسف گفت: «اى كودك، هرچه ديدى بگو.» آن كودك به فرمان خدا به سخن گفتن آمد و با زبانى شيوا گفت: «اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده است، زن راست مى گويد و مرد دروغ گوست و اگر پيراهن يوسف از پشت پاره شده، زن دروغگوست و مرد راست مى گويد.» از آن جا كه پيراهن يوسف از پشت پاره شده بود، عزيز به زليخا گفت: «اين از جمله فريب هاى شما زنان است و شما مكر و فريب بسيار داريد.» 
عزيز گفت: «اى يوسف، از اين سخن و اتفاق درگذر و اين داستان را پنهان كن.» و به زليخا گفت: «استغفار كن و براى گناهت از خداوند آمرزش بخواه كه تو از جمله خطاكنندگان هستى.»  .

برگرفته از سایت  http://www.sokhanetarikh.com/

تعداد بازدید از این مطلب: 604
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تک نویسنده : قلب تپنده
زمان : یک شنبه 8 شهريور 1394
تراوشات کنج ذهن

 شب هنگام محمد باقر جوان در حجره خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به او اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. و پرسید: شام چه داری ؟ جوان آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا از اندرونی خارج شده بود، در گوشه‌ای از اتاق خوابید. صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه محمد جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی از محمد باقر پرسید، چرا شب مساله را به ما اطلاع ندادی!؟ محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد سپرد. شاه دستور داد که تحقیق شود، آیا جوان خطائی مرتکب شده یا نه؟

بعد از تحقیق و روشن شدن حقیقت، از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ او 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته است! علت را پرسید. او گفت : چون شاهزاده به خواب رفت، نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد، یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش را بچشد و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خداوند، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند. شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری وی خوشش آمد و دستور داد شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد! از مهمترین شاگردان ایشان ملا صدرا را می توان نام برد!

تعداد بازدید از این مطلب: 185
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تعداد صفحات : 15
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 15 صفحه بعد


<<نَسئَلُک اَلّلهُمَ و نَدعُوک بِاسمِکَ العَظیمِ الاَعظَم الاَعَزِ العَجَّلِ الاَکرَم بدماء شُهَداءِنا و بِحَقِ اِمامِ زَمانِنا یاالله یا رَحمنُ یا رَحیم یا مُقَلِبَ القُلوب ثَبِت قُلوبَنا علی دینِک و علی مُحَبَهِ الحُسَین فِی الدُّنیا و الاَخِرَه ، الهی یا حَمیدُ بِحقِ مُحمَّد یا عالیُ بِحقِ علیّ یا فاطِرُ بِحقِ فاطِمَه یا مُحسِنُ بِحقِ الحَسَن یا قَدیمَ الاِحسان بِحقِ الحُسَین>> +ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی / دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی /مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد /کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی